((همه ما به نوعی از بدبختی و بد اقبالی رنج می بریم ))
...( آرزو هایی که تمامی ندارد )...
دانش آموز دبیرستانی با خود می گوید : ( وقتی مدرسه ام را تمام کنم و دیگر مجبور
نباشم تکلیفی انجام دهم ، آنوقت زندگی ایده آل خواهد بود .
مدرسه تمام می شود ، حالا او تشخیص می دهد تا وقتی خانه مستقل نداشته
باشد ، خوشبخت نخواهد بود .
خانه را ترک می کند ، وارد دانشگاه می شود و با خود می گوید : وقتی مدرکم را
بگیرم دیگر هیچ غمی نخواهم داشت . ..بالاخره مدرکش را هم می گیرد و
آنوقت است که می بیند تا شغل مناسبی نداشته باشد نمی تواند خوشبخت
باشد .
کاری اختیار می کند ..... درست حدس زدید ...هنوز هم نمی تواند خوشبخت
باشد .با گذشت سال های پیاپی ،او خوشبختی و شادی ،و آرامش ذهنی خود را
مرتبا تا نامزد شدن ،تا ازدواج کردن ،تا خرید خانه ،تا گرفتن کار بهتر
،تا تشکیل خانواده ،تا بردن بچه ها به مدرسه ، تا تمام شدن مدرسه بچه ها
تا بازنشستگی و ....به تعویق می اندازد .و قبل از آنکه به خود اجازه شادی
سعادتمند دهد ، از دنیا می رود .
تما لحظات حال او صرف نقشه کشیدن برای آینده متفاوتی می شود که
هرگز از راه نمی رسد ...
آینده متفاوتی که هرگز از راه نمی رسد
